روایت یک تهرانی از نبرد بر سر خیابان سنایی و فضای عمومی پایتخت
شبانه آمدند؛ نه برای بازداشت کسی و نه برای پلمب کافهای دیگر. جدولهای کنار پیادهرو را کندند، سکوها را شکستند و هر جایی را که میشد چند دقیقه نشست، گپ زد، یا پاتوق کرد، از خیابان سنایی گرفتند. حالا کافهها دوباره باز شدهاند، اما خیابان دیگر همان خیابان نیست.
خیابان سنایی از شمال کریمخان زند تا خیابان شهید مطهری کشیده شده است. ساکنان این منطقه عموما از طبقهی متوسط و رو به بالا هستند، البته اگر در شرایط اقتصادی کنونی چنین چیزی ممکن باشد. دفاتر و کتابفروشیهای بسیاری از انتشارات باسابقه در این محله قرار دارد.
ماجرای خیابان سنایی فقط دربارهی چند کافهی پلمبشده نیست؛ دربارهی نبردی است که سالهاست بر سر تصاحب فضای عمومی جریان دارد. این بار، هدف نه درهای کافهها، که خودِ پیادهرو بود.
هشتم مرداد ۱۴۰۴، خبرگزاری ایلنا گزارش داد که افرادی ناشناس در عملیاتی شبانه، جدولها و باغچههای مقابل کافههای خیابان سنایی را با پتک تخریب کردند و پیادهرو را با بتنهای شکسته و خسارت گسترده بر جای گذاشتند. این اتفاق تنها چند روز پس از پایان پلمب تعدادی از کافههای این خیابان رخ داد و به گفتهی کسبه و ساکنان، بسیاری از کافهداران برای جلوگیری از برخوردهای بعدی، میز و صندلیهای بیرونی خود را جمع کردند. برخی این اقدام را ادامه روند «پاتوقزدایی» از فضاهای عمومی شهر میدانند؛ تلاشی برای از میان بردن مکانهایی که امکان مکث، گفتوگو و حضور جمعی را فراهم میکنند.
اما آیا این فقط یک پروژهی عمرانی یا برخورد با چند کافه است؟ تخریب فضاهای نشستن در پیادهرو چه نسبتی با سیاستهای حکومت در قبال حجاب اجباری، کنترل سبک زندگی و محدود کردن حضور شهروندان در فضای عمومی دارد؟ آیا هدف صرفاً مقابله با بیحجابی است یا خیابان، بهعنوان آخرین عرصهی تعامل و جمعشدن مردم، خود به موضوع کنترل تبدیل شده است؟
برای واکاوی آنچه در خیابان سنایی میگذرد، «رسانهگر» با یکی از ساکنان این خیابان گفتوگو کرده است. «سامان» همسایه دیواربهدیوار یکی از همین کافههاست. او که از نسل دههی شصت است تنها زندگی میکند. روزها در بازار کار میکند و عصرها و شبهایش را در خیابان سنایی میگذراند. برای او، کتابفروشیها و کافههای سنایی فقط محل خرید کتاب یا نوشیدن قهوه نیستند؛ پناهگاهیاند برای نفس کشیدن، گفتوگو و گذراندن ساعاتی در کنار دوستانی که با آنها دغدغههای مشترک دارد. شاید به همین دلیل است که تخریب پاتوقهای این خیابان را نه صرفاً تغییر مبلمان شهری، بلکه دستاندازی به بخشی از زندگی روزمره خود میداند.
چرا خیابان سنایی را برای زندگی انتخاب کردی؟
چون زندگی تو این خیابان جریان داشت، الان خانهام وسط کتابفروشیها و کافههایی است که دوست دارم وقتم را آنجا بگذرانم. برای منی که به سختی میتوانم با خانواده، اطرافیان و دوستان همکلام شوم خیلی مهم بود جایی زندگی کنم که به آنچه تنهاییهایم را پر میکند راحت دسترسی داشته باشم. الان همین حس را به خیابان سنایی دارم و از این که اینجا زندگی میکنم خوشحالم.
ولی کافههای این خیابان را هم که تعطیل کردند؟
به این اذیت کردنها عادت داریم. یک هفته شروع کردند تک تک کافههای این خیابان را بستند. یک روز بعد از ظهر ریختند از سر خیابان تک تک کافی[شاپ]ها را بستند. از پایین خیابان سنایی که به سمت بالا میآیی اولین کافی سام کافی است، یک کم بالاتر کافی ۱۴۰۱ است که مال علی مصفا [بازیگر سینما] است. بالاتر جو کافی، به همین ترتیب کافی راولو، کافه همان و کافی دوبار است.
کافی ۱۴۰۱ از ابتدا سراسر پیاده رو را میز و صندلی چیده بود و همه بیرون مینشستند. کافی جو خیلی پاتوق شلوغی شده تو این خیابان. کلا خیابان سنایی به خاطر این کافی شاپها خیلی شلوغ شده و پاتوق مهمی برای جوانان این منطقه است.
البته غیر از این کافیشاپها چند رستوران هم هست که قدیمی هستند مثل رستوران چائو که غذای ایتالیایی میده و خیلی هم شلوغه. وقتی، شروع کردند به بستن کافی شاپها جز کافی راولو، همه را تعطیل کردند البته نمیدانم چرا این یکی را نبستند چون تفاوتی مشهودی با بقیه نداره، البته کاری هم با رستورانها نداشتند.
چه نهادی اینها را تعطیل کرد؟
مثل همیشه ادارهی اماکن نیروی انتظامی کافیها را تعطیل کرد.
به بستن کافیشاپها بسنده کردند؟
نه دو روز بعد ریختند جدولها و هر جایی که جوانان مینشستند را خراب کردند که کسی نتواند آنجا بنشیند. همین دیروز هم سیمان و آسفالت ریختند همهی باغچهها را صاف کردند که فضا را کامل تغییر بدهند. همین کافه همان یک باغچه [را] جلویش داشت، توی باغچه یک چیزی شبیه قوطی ساخته بود که میشد تویش بنشینی، که همه را خراب کردند. الان فقط لب پنجرهی کافی شاپ جای نشستن باقی مانده است.
تخریب هم کار ماموران ادارهی اماکن بود؟
این را نمیدانم. چون شبانه ریختند تخریب کردند و رفتند.
هنوز تعطیلاند؟
نه تعطیلی بیشتر از یک هفته طول نکشید. اول کافی سام را باز کردند، بعد کافی جو، بعد کافی دوبار، و دست آخر کافی ۱۴۰۱ را رفع توقیف کردند.
معلوم شد چرا کافیشاپها را توقیف کردند؟
معلوم نیست دقیقا مرضشان چیست. ظاهرا نمیخواهند کسی تو این خیابان بیرون بنشیند، یا پاتوق کند. قطعا ربطی به ترافیک نداشت، چون ترافیک اصلی خیابان سنایی بالای این خیابان است که رستوران چائو هست. این پایین، خیابان ترافیک چندانی ندارد. با رستورانهای بالای خیابان هم کاری نداشتند که اتفاقا آنها هم شلوغ هستند.
کافی[شاپ]دارها چه میگویند؟
تا آنجا که من شنیدم ظاهرا هر از گاهی میبندند، یک پولی میگیرند، دوباره مجوز کار میدهند. من البته فکر نمیکنم تنها دلیلاش این باشد. حتما این داستان پشت پردهای دارد.

به خاطر مسالهی بیحجابیِ مشتریها یا کافیدارها نیست؟
فکر نمیکنم چون از نظر حجاب قبل و بعد از تعطیلی هیچ تغییر نکرده. بیحجابی تقریبا عادی شده، خیلیها تو این خیابان بدون حجاب تردد دارند. اینجا کلی فروشگاه لباس کودک است، اکثر مشتریهاشان هم حجاب ندارند. خیلیها برای قدم زدن اینجا میآیند و بدون حجاب تو خیابان قدم میزنند. تازه اگر تنها مسالهی آنها حجاب بود، یک کم پایین تر خیابان ایرانشهر پاتوق مهمتر و شلوغتری است. ایرانشهر کلا شده پاتوق جوانان و همه تو پیادهروها مینشینند و خیلیها حجاب ندارند، اما با کافیشاپهای این خیابان کاری نداشتند. دلیل دیگری جز حجاب باید داشته باشد.
فکر نمیکنی تصمیمشان این باشد که کلا بساط این پاتوقها را جمع کنند و حالا از سنایی شروع کردهاند؟
نمیتوانند. چطوری جمع کنند؟ یک محله را ببندند، جوانان از محلهی دیگری سر در میآورند. این تنها دلخوشی جوانان است که برایشان باقی مانده. مگر میشود این را هم از آنها گرفت؟
کافیهای سنایی را بستند، چه اتفاقی افتاد؟
هیچی. یک هفته این خیابان خلوت شد. آنها که اینجا میآمدند رفتند خیابان ایرانشهر. آنجا اتفاقا شلوغتر شده بود. تو خیابان ایرانشهر از ساعت ۶-۷ عصر، دختر-پسرها هر چی درست کردهاند میآورند بساط دستفروشی راه میاندازند، و کلا شده یک پاتوق تفریحی باحال. قبلا این خیابان بیشتر مرکز فروش پرینتر و وسایل کامپیوتری بود الان تقریبا همهشان جمع کردند جای آنها را کافیدارها گرفتهاند.
خیابان کریمخان هم همینطور شده. طبقهی اول همه مغازهها را کافی یا رستوران کردهاند و طبقهی دوم شده محل فروش اکسسوری و صنایع دستی و …
خیابان سنایی [و] ایرانشهر کلا با همهی تهران فرق دارند. هم از لحاظ تیپ و ظاهر و هم از [لحاظ]مبلمان شهری. یک محیط دنج برای آنهایی که دوستدارند از استرس و اضطراب روزهای پرتلاطم تهران بِکَنَند.
مشتریها به بستن کافیها اعتراضی نکردند؟
نه، هیچکس. همه بیتفاوت از کنار مساله گذشتند. فقط به این فکر میکردند اینجا نشد کجا بروند.
چه عاید سیستم شد؟
والا نمیدانم. هر جا میشد بنشینی را خراب کردند. ولی قطعا کافیدارها یک طرح دیگر پیاده میکنند تا بتوانند مشتریهاشان را حفظ کنند.
فکر نمیکنی این پروژه، گامی باشد در راستای استراتژی گرفتن خیابان از دست معترضان؟ یعنی نمیخواهند معترضان حضور خیابانی داشته باشند؟ حتی حضور در یک پاتوق شبانه؟
من کل ۴۰ روزی که جنگ شد را در آپارتمانام در سنایی بودم. هیچ کجا نرفتم. هیچ اتفاق عجیبی اینجا نمیافتاد فقط از ساعت ۵-۶ عصر کمی خیابان را از معمول تاریکتر میکردند [تا] کسی تردد نکند. ولی تجمع حکومتی و جانفدا و از این داستانها نداشتیم. من فقط از داخل آپارتمانمان گروههای طرفدار حکومت را میدیدم که از اینجا رد میشدند، میرفتند به سمت خیابان تختطاوس و از آنجا به سمت ولیعصر و ونک. تو خیابان ولیعصر کلا یک طرف خیابان را میبستند. موکب داشتند و بساط شعار و تجمع برپا بود، ولی در خیابان سنایی از این خبرها نبود. فقط چند شبی یک ایستگاه بازرسی گذاشته بودند.
از اول جنگ تو خیابانهای اصلی و میدانهای مهم شهر، مردم عادی تردد نمیکردند. کلا در کنترل نیروهای حکومتی بود. ولی در کوچه پس کوچههای خیابانی مثل سنایی که پر از کافی هست، آنها حضور نداشتند و مردم به صورت پراکنده میآمدند و میرفتند. خیلیها میآمدند با سگشان پیاده روی، کسی هم کاری به کار دیگری نداشت.
وقتی کافیها را بسته بودند خودت چه میکردی؟ چه حسی داشتی؟
من طرفهای پنج-شش از سرکار برمیگردم خانه، دوش میگیرم، لباس عوض میکنم میروم بیرون. اول سری به کتابفروشیها میزنم. سرپا چند صفحهای از کتابی میخوانم، بعد میروم تو کافی «همان» مینشینم چیزی میخورم، آخر شب برمیگردم خانه یک کم با گربههام بازی میکنم. تر و خشکشون میکنم بعد میخوابم. بعضی شبها هم کلاس هنری دارم با بچههای کارگاه وقتم را پر میکنم. ولی وقتی کافیها را میبندند، خیابانها را تاریک میکنند، یعنی زندگی تعطیل، باید بنشینم خانه و از پشت پنجره سکوت شهر را تماشا کنم. البته با امید به روزی که اینها دیگر نباشند.
بقیه هم همینطورند؟
بعضیها وقتی یک پاتوق را میبندند میروند یه پاتوق دیگر. ولی من دوست ندارم تو هر محیطی بروم و قیافههای جدید ببینم. البته تو کوچه پس کوچههای سنایی کافیشاپ زیاد است که با آنها کاری هم نداشتند. مشکلشان با خیابان اصلی چیست نمیدونم.
کافیدارها چه کار میکنند؟
اوضاع آنها با این گرونی تو حالت عادی هم جالب نیست. بندههای خدا باید اجارههای ۴۰۰- ۵۰۰ میلیونی بدهند. چطوری سر ماه این پول را تامین میکنند نمیدانم. فقط میدانم وقتی کافیها را میبندند کلی آدم را از نان خوردن میاندازند. تو همین مدت اخیر، ده روز به خاطر محرم تعطیل بودند، ده روز به خاطر مراسم تدفین رهبری تعطیل بود، بعد هم که ریختند بیدلیل توقیفشان کردند. حالا این کافه دار چطوری باید سر ماه اجاره را پرداخت کن، پول کارگر بدهد و …؟ به همین خاطر که خیلی از کافیشاپها سر سال خودشان تعطیل میکنند چون تو این وضعیت خیلی سخت است بشود کسب و کاری را حفظ کرد.
کلا فضای عمومی جامعه را بعد از جنگ یا بهتره بگوییم در شرایط فعلی چطور میبینی؟ آدمها برگشتند به زندگی عادی یا تو هول و ولا زندگی میکنند؟
بِلاتکلیفی آزارهندهای حاکم است. تقریبا با همهی کسانی که در محیط کار یا در آموزشگاه هنری در تماسام از این بلاتکلیفی گلایهمنداند. کسی نمیداند فردا چه میشود بنابراین هیچ کس هیچ برنامهای برای زندگیاش ندارد. تقریبا همهی برنامهها تعلیق شده است. بعضیها اینقدر کلافه شدهاند که آرزویشان این است که به شرایط قبل از جنگ برگردند. البته عده زیادی هم مثل من هنوز به تغییر امید دارند و منتظرند ببینند چه میشود.
همین چند دقیقه پیش تو کافی داشتم با دو نفر صحبت میکردم. منتظر اتفاق اصلی بودند. میگفتند وضع اینطوری نمیماند. هیچ چیزی بدتر از این آزاردهنده نیست که فکر کنیم خونهایی که در این جریان ریخته شد هدر رفته باشه. بالاخره جامعه کم کشته نداده. نمیشود این خونها بیخودی ریخته شده باشد.
فضای متناقضی را میشود دید. عدهای هنوز امیدوارند، و عدهای کاملا ناامید، و فکر میکنند اینها با هیچ قیمتی نمیروند. یکی تو کافی میگفت اینها تا باشند میخواهند که ما در بدبختی زندگی کنیم. این جنگ حداقل باعث شده که آنها هم تو وضعیت ما زندگی کنند. همین که نمیدانند کجا شب بخوابند که امن باشند کافی است تا وضع این مردم را کمی درک کنند. بگذار آنها هم چند وقتی در شرایط ترس و هراس زندگی کنند، بگذار آنها هم طعم بدبختی را بچشند.
نشانهای از اینکه حکومت در ترس داره حکومت میکند وجود دارد؟
بله. همین که مدتی است میخواهند بنزین را گران کنند ولی جرات نمیکنند نشانهی ترسشان است. دیگر نمیتوانند مثل قبل یکشبه تصمیم بگیرند بنزین را گران کنند. هرچند الان هم با کم کردن سهمیهی بنزین عملا قیمت را گران کردهاند چون مردم مجبورند بیشتر بنزین غیرسهمیهای استفاده کنند.
قبل از جنگ بین دولت و مجلس سر اجرای قانون حجاب دعوا بود و نهایتا دولت زیر بار اجرای آن قانون نرفت. فکر نمیکنی بخواهند آن قانون را اجرا کنند؟
شنیدم در مشهد کافیشاپها را به خاطر مسالهی حجاب بستند ولی در تهران حجاب کامل از دستشان خارج شده، الان مسالهی اصلیشان حجاب نیست. شاید بعد از اینکه خیالشان از جنگ راحت شد، دوباره شروع کنند به گیر دادن. ولی فعلا مجالی برای ورود به مسالهی حجاب، حداقل در تهران ندارند. الان تو بازار تهران هم که باشی میبینی چقدر مردم با این مساله کنار آمدهاند. یعنی میبینی زنان و دختران یکی باحجاب، یکی بیحجاب باهم دارند قدم میزنند، خرید میکنند، و اتفاقا خیلی فضای زیبایی شده.
در طول جنگ کاروان موتورسوارهای حکومتی که از سنایی رد میشدند و نعره میکشیدند برای بیحجابها، بعضا خط و نشان میکشیدند. صداشان از داخل آپارتمان شنیده میشد، یا نفرتشان را از زنان بیحجاب میشد در چهرهشان دید. ولی حداقل هنوز نوبت برخورد با مساله بیحجابی نرسیده. اما جا پایشان سفت بشوند احتمالا دوباره سیاست حجاب اجباری را از سر بگیرند. اول با قطع فرصتهای شغلی و مالی و قطع سهمیهها و امتیازات و بعد با بگیر و ببند، دوباره دختران را به حجاب اجباری وادارند.
فکر میکنی چه اتفاقی بیافتد حال مردم کمی بهتر میشود؟
توی این شرایط که امید به تغییر کمرنگ شده، واقعاً فکر میکنم تغییر وضعیت اقتصادی میتواند مرهم خوبی باشد. که البته به عنوان کسی که دستی در بازار دارد معتقدم، وضع اقتصادی خرابتر میشود که بهتر نمیشود، چون هیچ عقلانیتی در این حکومت دیده نمیشود. نه در سیاست خارجی و نه در سیاست داخلی، تصمیمگیری بر اساس عقلانیت نیست. تصمیمها احساسی است و با تصمیم احساسی نمیشود اقتصاد را سر و سامان داد.
نکتهی دیگر اینکه اگر مردم احساس کنند حکومت کمی منعطف شده، حالشان بهتر میشود. مردم حتی اگر احساس کنند در این نبرد، حکومت، برای منافع آنها مبارزه میکند حالشان بهتر میشود ولی خیلیها این حس را ندارند. باور خیلیها این است که حکومت برای آسایش مردم تصمیم نمیگیرد بلکه برای منافع خودش آتشافروزی میکند.
یعنی فکر میکنی مردم روایت حکومت از نبرد در تنگهی هرمز را باور ندارند؟
جز طرفدارهای خودشان که هر چه حکومت بگوید را باور میکنند، کسی به این حرفها اعتنا ندارد. اطلاعات مردم، حتی اطلاعات نظامی مردم خیلی بالا رفته. راحت نمیشود سر کسی را شیره مالید. الان تو کلاس هنری که میرم می بینم هنرجوها از طریق وبسایتهای بینالمللی لحظه به لحظه مسیر پروازها، کشتیها و … در حوالی تنگه هرمز را رصد میکنند و میدانند چه در حال وقوع است. مردم همه تحلیلگر شدهاند اینقدر با جزئیات خبرها را دنبال میکنند که قدرت تحلیل پیدا کردهاند. یعنی خبرها را کنار هم میچینند و میدانند کدام خبر به واقعیت نزدیکتر است. مگر آن قشر که دوست دارند روایت حکومت درست باشد و آن را تکرار میکنند.
فکر میکنی چه زمانی آستانهی تحمل جامعه فرو میریزد؟
همین الان هم مردم کارد به استخوانشان رسیده. صبر مردم تمام شده. الان برای گذران زندگی باید یک سری نیازهایت را فاکتور بگیری تا بتوانی به بقیهی نیازهایت برسی. الان برای خرید روزانه مجبوری آزمایش پزشکی و نوبت دکتر را عقب بیندازی. این وضع خیلیهاست. دولت هم این را خوب حس کرده به همین دلیل بسیار هوشمندانه در تلاش است اوضاع را کنترل کند. تمام تلاش دولت این است که اعتراض مجددی شکل نگیرد ولی این که تا چه زمانی موفق بشود معلوم نیست.