در بیست و هفت سالی که از اعتراضات دانشجویی ۱۸ تیر ۱۳۷۸ تا دفن خامنهای در ۱۸ تیر ۱۴۰۵ گذشت جمهوری اسلامی نشان داد که برای حفظ قدرت از هیچ خشونتی فروگذار نمیکند.
اعتراضات کوی دانشگاه در سال ۱۳۷۸ یکی از بزرگترین جنبشهای دانشجویی ایران پس از انقلاب ۱۳۵۷ بود و از آن به عنوان نقطه عطف و نخستین حلقهی زنجیرهای از دستکم ۶۰ جنبش و خیزش اعتراضی در ۲۷ سال پایانی رهبری علی خامنهای یاد میشود. اعتراضات دانشجویی در دانشگاههای ایران پدیده تازهای نبود؛ آنچه در تیر ۱۳۷۸ بیسابقه بود، شدت خشونتی بود که حکومت علیه دانشجویان به کار گرفت. همین خشونت بود که تغییرات بنیادین در ساختار جمهوری اسلامی را به خواستهی نسل جوان تبدیل کرد.
جرقهی اولیهی اعتراضات، توقیف روزنامهی سلام بود؛ روزنامهای که در آن زمان یکی از مهمترین رسانههای جریان اصلاحطلب به شمار میرفت و در پیروزی محمد خاتمی در انتخابات ریاستجمهوری سال ۱۳۷۶ نقش تعیینکنندهای داشت. سلام روز ۱۵ تیر ۱۳۷۸ نامه محرمانهای را منتشر کرد که سعید امامی، یک سال پیش، خطاب به قربانعلی دری نجفآبادی، وزیر اطلاعات وقت، نوشته بود. امامی که مامور ارشد اطلاعاتی بود در این نامه خواستار اعمال محدودیتهای بیشتر بر مطبوعات شده و شماری از روزنامهنگاران را به عنوان تهدیدی علیه امنیت ملی معرفی کرده بود.
یکی از افراد نام برده شده در این سند محرمانه نویسنده و مترجمی به نام محمد مختاری بود که چند ماه پس از نگارش این نامه در آذر ۱۳۷۷ به قتل رسید. مختاری یکی از قربانیان قتلهای زنجیرهای روشنفکران و منتقدان جمهوری اسلامی بود. سلسله قتلهایی که مدتی بعد جان مخالفان سیاسی سرشناسی چون داریوش و پروانه فروهر را نیز گرفت. سعید امامی، متهم اصلی این پرونده، در بهمن ۱۳۷۷ بازداشت شد و چند ماه بعد، در ۳۰ خرداد ۱۳۷۸، به طور شکبرانگیزی در زندان جان باخت.
مجلس در ۱۶ تیر ۱۳۷۸، یعنی یک روز پس از انتشار این نامه، طرح اصلاحیه قانون مطبوعات را تصویب کرد که به موجب آن اختیارات قضات در رسیدگی به پروندههای مطبوعاتی و رسانهای افزایش یافت و نقش هیئت منصفه به جایگاهی مشورتی تقلیل پیدا کرد. این طرح بخشی از برنامهی گستردهتر حکومت برای فشار آوردن به مطبوعات اصلاحطلب تلقی شد. برداشتی که با صدور حکم توقیف روزنامه سلام در همان روز تقویت شد. دانشجویان دانشگاه تهران در واکنش به توقیف روزنامه سلام و محدودیتهای فزاینده بر مطبوعات، روز پنجشنبه ۱۷ تیر ۱۳۷۸ تجمع کردند.
در نخستین ساعات روز جمعه ۱۸ تیر، نیروهای امنیتی، شامل نیروهای نظامی و شبهنظامی و لباسشخصی، به کوی دانشگاه یورش بردند. آنها پس از ضربوشتم و مجروح کردن دانشجویان، شماری را بازداشت کرده و چند ساختمان را نیز به آتش کشیدند. در جریان این حمله، دستکم دو نفر ناپدید شدند. نفر اول فرشته علیزاده، دانشجوی دانشگاه الزهرا، بود که در زمان حمله در کوی حضور داشت. نفر دوم سعید زینالی بود که سه ماه پس از بازداشت، تنها یک تماس تلفنی با خانوادهاش داشت و پس از آن دیگر هیچ خبری از او نشد.
حمله به کوی دانشگاه آتش اعتراضات را شعلهور کرد. دانشجویان در کوی سنگر گرفتند، در دانشگاه تجمع کرده و حتی در خیابان با نیروهای امنیتی و چماقبهدستهای همسو با حکومت درگیر شدند. روز ۲۰ تیر، دامنهی اعتراضات دانشجویی به دانشگاه تبریز نیز رسید. پس از چند روز ناآرامی و درگیری در دانشگاه تهران و ناتوانی دولتِ به اصطلاح اصلاحطلبِ محمد خاتمی در مهار آن نیروهای امنیتی با خشونت این اعتراضات را سرکوب کردند.

دو سال پس از حوادث کوی دانشگاه، شماری از افرادی که در حمله به خوابگاهها دست داشتند، محاکمه شدند، اما همهی آنها به جز یک سرباز وظیفه به نام اوروجعلی ببرزاده، از اتهامات خود تبرئه شدند. ببرزاده به دلیل سرقت یک ریشتراش برقی در جریان حمله به کوی محکوم شد. با این حال، این سابقهی کیفری مانع از استخدام او در نیروی انتظامی و رسیدن او به درجهی سرهنگی نشد.
آنچه در اینجا میخوانید روایت پژمان تهوری، روزنامه نگاری است که از صبح جمعه ۱۸ تیر تا پایان حوادث کوی دانشگاه در آنجا حضور داشت و از نزدیک شاهد آن رویدادها بود. تهوری خبرنگار ارشد «ایران» بود که از سال ۱۳۷۷ پوشش اخبار مجلس را برای این روزنامه بر عهده داشت. او پس از هفت سال هنگامی که محمود احمدینژاد به ریاست جمهوری رسید از این روزنامه استعفا داد.
دربارهی ارتباط احمدینژاد با سازمان بسیج، که زیر نظر سپاه پاسداران فعالیت میکند، مدتهاست گمانهزنیهایی مطرح بوده است. احمدینژاد در فاصله سال ۱۳۷۶، زمانی که خاتمی او را از استانداری اردبیل برکنار کرد، تا سال ۱۳۸۲ که به عنوان شهردار تهران انتخاب شد، مدرک دکترای مهندسی ترافیک و حملونقل خود را از دانشگاه علم و صنعت ایران گرفت، در همان دانشگاه تدریس میکرد و حتی برای نمایندگی مجلس ششم نامزد شد اما در انتخابات شکست خورد.
«مایکل اکسورثی» در کتاب «ایران انقلابی: تاریخ جمهوری اسلامی»، احمدینژاد را در این دوره فردی دارای «ارتباطات نزدیک با انصار حزبالله میداند که بهطور دورهای به دفاتر اصلاحطلبان حمله میکردند یا جلسات آنها را برهم میزدند… حجاب [اجباری] را اعمال میکردند… و به زوجهایی که در پارکها دست یکدیگر را میگرفتند تذکر میدادند. بسیاری از آنها اعضای فعلی یا سابق بسیج بودند.» با این حال، پیش از این میزان و گسترهی این «ارتباطات نزدیک» روشن نبود. روایت پژمان تهوری از حملهی گروهی از چماقداران موتورسوار به سرکردگی احمدینژاد به دفتر خبرگزاری جمهوری اسلامی در ۲۱ تیر ۱۳۷۸ نخستین روایت ثبتشده از یک شاهد عینی از چنین ارتباطی است.

من اولین کسی بودم که وارد کوی شدم و آخرین کسی بودم که از کوی آمد بیرون. وقتی وارد شدم، هیچ خبرنگاری آنجا نبود، از روز جمعه که رفتم کوی تا سهشنبهشب که این ماجراها تمام شد، شبانهروزی توی کوی بودم. پنجشنبهشب که اینها حمله کرده بودند به کوی خبرنگارها نبودند و کسی نمیداند چه شده بود، ولی جمعهشب آنجا دیگر شلوغ بود. از همهی رسانهها آمده بودند، چون خبر دیگر به همه رسیده بود.
روزنامهنگارها در ایران پنجشنبهها تعطیل هستند، جمعهها میروند سر کار. ما معمولا جمعه ظهرها میرفتیم سر کار که روزنامه را دربیاوریم برای شنبه صبح. من معمولا پنجشنبهها میرفتم کوه. آن جمعه، استثنا صبح خیلی زود رفتم کوه. وقتی از کوه آمدم پایین، با همان لباس کوه، گفتم خوب است بروم روزنامه، گزارشهایم را آماده کنم، کارهایم را بکنم تا زودتر بیایم خانه. نخواستم تا هفت و هشت بمانم.
وقتی رسیدم تحریریهی روزنامهی ایران، ساعت فکر کنم نه و نیم صبح بود. آقای بلوری، که از روزنامهنگارهای خوشنام است، تنها آدمی بود که توی اتاق سردبیری نشسته بود و داشت گزارشی را ادیت میکرد. من رفتم توی گروه سیاسی روزنامه، دیدم چراغ پیامگیر تلفن ما روشن است و متوجه شدم پیامهای گوشندادهای داریم. سه تا پیام بود. پیام اول و دوم مهم نبود، ولی پیام سوم… پسر جوانی با صدای خیلی مضطربی پیام گذاشته بود که: «بدوید، دفتر تحکیم را دیشب منفجر کردند و همهی جوانها را کشتند.»
من فوری آقای بلوری را صدا کردم. بلوری آمد، گوش داد و گفت: «برو تحکیم ببین چه خبره.» آمدم که بروم، یک لحظه به ذهنم رسید خوب است با آقای افشاری، که آن موقع دبیر تحکیم وحدت بود، یک هماهنگی بکنم، به او زنگ بزنم ببینم چه میگوید، قبل از اینکه بروم.
تحکیم وحدت یک ساختمان قدیمی داشت توی این کوچهپسکوچههای، اگر اشتباه نکنم خیابان جمهوری، که دفترش آنجا بود و بعضی جلسهها و نشستهایشان آنجا برگزار میشد. تو ذهنم بود که آنجا را منفجر کردند؛ همان پیامی که گذاشته بود و گفته بود منفجر کردند. ولی به افشاری که زنگ زدم، خانه بود. گوشی را که برداشت، گفتم: «علی، چی شده؟»
گفت: «نه، تحکیم دیشب هیچ اتفاقی توش نیفتاده. کوی دانشگاه را زدن، حمله کردن و آنجا ظاهرا خیلی شلوغپلوغ بوده، ولی من خودم هنوز کوی نرفتم، ولی این خبر را به من دادن.»
من بلافاصله ماشین گرفتم، از روزنامه رفتم امیرآباد. آنجا که رسیدم، دیدم پلیس امیرآباد شمالی را کلا بسته. کلی موتور هوندا آنجا بود، از آن موتورهایی که بسیجیها همیشه با آن میچرخند. آنجا پر از این بسیجیها بود.
رفتم سمت کوی، دیدم پلیسها نمیگذارند کسی اصلا برود بالا، مگر این که بپرسند و مطمئن شوند طرف ساکن کوچههای آن اطراف است. به سرباز[ی که آنجا بود] گفتم: «فرماندهتان کیست؟»
نشانم داد که یک سرهنگ نیروی انتظامی بود. رفتم پیشاش و خیلی مودبانه سلام و علیک و خسته نباشید و خدا قوت و از این طور چیزها. بعد گفتم: «من خبرنگارم، آمدم برای پوشش خبری، میخواهم بروم تو.»
گفت: «اگر جرات میکنی، بفرما برو!» همین کلمه را به کار برد. من دوزاریاَم نیفتاد که چه میگوید، ولی گفتم: «اوکی، خیلی ممنون.» دروازه گیت را باز کرد. آمدم رد بشوم، من را صدا کرد، گفت بیا: «متوجه نشدی من چی گفتم؟ آن بالا بری، با سنگ میزننداَت دانشجوها. میخواهی بروی برو، ولی خیلی احتیاط کن. همینجوری نزدیک نشو، چون میزننداَت.»
قدیمها که روزنامه کار میکردیم، همه یک تخته داشتیم که رویش کاغذهای کاهی با آرم روزنامه بود، به عنوان زیر دستی استفاده میکردیم و رویاش مینوشتیم. من آن تخته و کاغذهای روزنامه دستم بود و ضبطصوتم هم توی جیبم.
نزدیک درِ کوی که شدم، سنگ بود که میآمد به طرفم. نمیدانم از کجا سنگ آورده بودند، ولی آن دور و بر پر از سنگ بود. حالا یا پروژه ساختوسازی آن دور و بر بود، رفته بودند آورده بودند، یا از باغچه جمع کرده بودند… خلاصه بچه دانشجوها به هر کی میخواست برود بالا سنگ میزدند.
من این تخته را گرفته بودم روی سرم و داد میزدم: «نزنید، من خبرنگارم!» خلاصه من نترسیدم، رفتم جلو… چند تا سنگ هم بهم خورد ولی رسیدم جلو…

وقتی من رسیدم به این جوانهایی که سنگ میزدند، یکی دستم را از این ور میکشید، یکی از آن ور. هی میگفتم: «آقا، من خبرنگارم، من برای شما آمدم، آمدم پوشش خبری بدهم.» احساسام این بود که من اولین خبرنگاریام که وارد میشود چون یکدفعه بین خودشان این سوال ایجاد شد که آیا روزنامهنگارها را راه بدهیم یا راه ندهیم. هنوز به این فکر نکرده بودند، آن حلقهی اولیهای که آنجا دور هم جمع شده بودند. بعد یکی داد زد: «فقط روزنامهنگارهای اصلاحطلب را راه بدهید.»
خوب آن موقع هم دوره، دورهی مطبوعات اصلاحطلب بود. گفتم: «من خبرنگار روزنامه ایرانام.»
بعد برایشان سوال شد که آیا روزنامهی ایران اصلاحطلب هست یا نیست. خلاصه کلی با اینها چک و چانه زدم که روزنامهی ایران اصلاحطلب است. تا آن روز این تردید نسبت به روزنامه ایران وجود داشت. بالاخره قبلاش تریبون آقای هاشمی رفسنجانی بود و طرفدار ناطق [نوری] بود و یک تصویر دیگری جامعه از آن داشت. [البته آخر سر] روزنامهی ایران همه را سورپرایز کرد.
من وقتی وارد کوی شدم، اولین چیزی که دیدم همهاش خون بود و آثار درگیری. بچههایی که آنجا بودند، همه بدنهایشان زخمی بود، و لباسهاشان خونی. آنهایی که حمله کرده بودند چند جا را کامل آتش زده بودند. یک عالمه پسر و دخترهای جوان دیدم که لباسهای خونی دستشان بود و بالا گرفته بودند. شعار میدادند، شعارهای تندی هم میدادند.
بعدها، وقتی آن عکس احمد باطبی منتشر شد و احمد باطبی را دستگیر کردند، برای من که آن صحنه را دیده بودم، همیشه این فرض وجود داشت که احمد باطبی چوب خوشتیپیاش را خورده بود، چون خیلی از جوانهای دیگر هم آنطوری پیراهن دستشان گرفته بودند. من نمیدانم احمد باطبی قبلاش کاری کرده بود، آیا تحت نظر بود یا نه، ولی فرم آن عکس و آن حالت مختص احمد باطبی نبود. خیلی از جوانها پیراهنهاشان دستشان بود.
شروع کردم از همه پرسیدم اینهایی که حمله کردند که بودند؟ تنها آدمی که اسمش را همه میدانستند و دیده بودند، مسعود دهنمکی بود و من همان موقع توی گزارشی که فردا، یعنی روز شنبه، توی روزنامهی ایران منتشر شد آوردم که فرماندهی حمله به کوی، مسعود دهنمکی است.
مسعود دهنمکی از روزنامهی ایران به خاطر این خبر شکایت کرد، ولی توی جلسهی دادگاه نگفت که من آن شب آنجا نبودم. گفت: «من آن شب آنجا بودم، ولی به عنوان یک ناظر. من دخالتی در این چیزها نداشتم و ضرب و شتم و اینها نکردم.» دادگاه هم بعد رای به نفع روزنامهی ایران داد و این نشان میداد که آن خبری که من زدم، درست است.
ساعت ۱۱ صبح، من جلوی کوی بودم که فائزه هاشمی با ماشیناش آمد بالا. اولین کسی که برای بازدید وارد کوی شد، فائزه بود. چون من آن موقع خبرنگار پارلمانی بودم، فائزه را از مجلس میشناختم. او هم من را خوب میشناخت. من رفتم جلو، سلام و علیک کردم. فائزه به من گفت: «چه خبره؟» گفتم: «باید بیایی ببینی، گفتنی نیست.»
با فائزه رفتیم دانهدانهی این سالنها را دیدیم. پلیس هم همراهمان بود. رفتیم توی یکی از سالنها که خیلی تکاندهنده بود. یکی از خوابگاههایی که آتش زده بودند، خوابگاه دانشجویان نابینا بود. این بیچارهها گریه میکردند و میگفتند: «ما نمیفهمیدیم چی شده، فقط میشنیدیم که یک عده دارند همینطور ناله میکنند، کتک میخورند، میزنند[شان]، بعد بوی آتش میآید.»
آن لحظه خیلی دردناک بود، شرایطی که آنجا اتفاق افتاده بود.
چند وقت بعد از این، خانهی یکی از این کارگردانهای معروف سینما بودم. یک مهمانیای بود.یکی از کارگردانها حرف جالبی زد که من واقعا نمیدانم چقدر معتبر بود. میگفت دلیل اصلی اینکه آن شب به کوی حمله کردند، روزنامه سلام و این بحثها نبود.
پسری که توی آن جریان کشته شد، عزت ابراهیم نژاد، سرباز وظیفه بود. دانشجو هم واقعا نبود و توی کوی کشته شد. گفت آن پسر از توی پادگان فیلم اعترافات واقعی سعید امامی را آورده بوده بیرون و آن فیلم کاملا محرمانه بوده. میگفت آنها حمله کرده بودند که آن فیلم را پیدا کنند و وقتی فیلم را پیدا نکردند، چند تا ساختمون که حدس زده بودند فیلم توی آنهاست را به خاطر همان آتش زدند.
خودش آدمی نبود که خبر داشته باشد. میگفت یکی که با دستگاههای امنیتی کار میکند این حرف را به من زده بود و خواسته بود من این فیلم را بسازم، ولی گفت من ترسیدم بیفتم توی رقابتهای دستگاههای اطلاعاتی ایران، چون معتقد بود بچههای سپاه حمله کرده بودند. این اطلاعات را از وزارت اطلاعات خواسته بودند، بدهند بیرون و فیلم را بسازند. میگفت که ترسیدم وارد این بازی بشوم، ولی میگفت سوژهاش برای خود من خیلی جالب بود که یک فیلم راجع به آن بسازم.
ساعت فکر کنم حدود یک ظهر روز جمعه، یک اتوبوس یا دوتا آمد که از تویشان یک عالمه از این دانشجوها را پیاده کردند. دانشجوهایی بودند که شب قبل خودشان کتکزنان برده بودند و اینها را آوردند توی دانشگاه پیادهشان کردند. ولی تمامشان کلههاشان بانداژ شده بود، صورتهاشان زخمی بود، دستهاشان، بعضیهاشان شکسته بود، بسته بودند، آتلبندی کرده بودند. معلوم نبود که اینها را از توی درمانگاه دارند میآورند یا از توی بازداشتگاه. ولی هر چه بود، جرات حرف زدن هم نداشتند. وقتی میرفتی باهاشان حرف بزنی، اصلا حاضر نبودند یک کلمه حرف بزنند. اتوبوسی هم که اینها را آورد پیاده کرد، اتوبوس سپاه بود.
فضای آن روز دانشگاه خیلی مضطرب بود.همهی مقامات، حالا یکییکی میآمدند. عبدالله نوری آمد. تاجزاده آمد. تمام تلاش دولت خاتمی این بود که آرام کنند دانشجوها را، یعنی فضا را نگذارند ملتهب بشود.

ولی خوب، کلا دودستگی بین دانشجوها از قبل این مراسم شروع شده بود و توی همان روز، توی خود کوی هم این دودستگی کاملا مشهود بود. یک طرف تحکیمیها بودند و آن طرف جریانی به اسم جبههی متحد دانشجویی راه افتاده بود که همین [حشمتالله] طبرزدی رئیسشان بود. جبههی متحد دانشجویی دیدگاههاشان در چارچوب اصلاحطلبی نمیگنجید. اینها قائل به اصلاحات هم، به آن معنا، نبودند.
تحکیمیها سعی میکردند بچهها را بِکِشند، ببرند داخل کوی، تجمعشان را داخل کوی برگزار کنند، اعتراضاتشان داخل باشد، ولی اینها برعکس، هی میخواستند جمعیت را ببرند بیرون و هی هم تشویق میکردند که ما باید برویم به سمت بیت.
یادم است که آقای تاجزاده آمد بچههای شورای مرکزی تحکیم، را جمع کرد که آن موقع افشاری بود… اکبر عطری بود، چند تا بودند،… الان اسمهاشان را حضور ذهن ندارم… خیلی تند و تیز به اینها گفت: «نگذارید بچهها از توی کوی بیان بیرون. هر جور شده اینها را نگه دارید. سپاه…» این را من عینا از تاجزاده شنیدم. گفت: «سپاه اخطار داده که بچهها از خیابان انقلاب پاشان را پایین بگذارند، همه را میبندیم به گلوله. اصلا فکرش را هم نکنه کسی که به سمت بیت برود. جلوی اینها را بگیرید.»
این جریان جبههی متحد دانشجویی، جریانی بود که کلا آن زمان مشکوک میزد. از یک طرف توی دانشگاهها توانسته بودند یک سری طرفدار پیدا کنند، ولی پایگاه خیلی قویای نداشتند، چون آن زمان تحکیم تقریبا تسلط کامل روی همهی دانشگاههای ایران داشت.
دلیلی هم که میگویم آدمها نسبت به جبههی متحد دانشجویی خوشبین نبودند، این بود که این طبرزدی کسی بود که «امام خامنهای» را اولین بار توی مجلهاش راه انداخت. مدت زمانی توی دولت هاشمی، شروع کردند هاشمی را زدن و حمله به اینها میکردند. بعد جریان «امام خامنهای» را راه انداخت و مجلهای هم درمیآورد در دانشگاه که خیلی میگفتند تندرو و اینهاست. بعد یک دفعه سوئیچ کرده بود به این طرف. آدمها، ناظرهای سیاسی، به اینها بدبین بودند، چون فکر میکردند اینها برای دستگاه امنیتی بازی میکنند. ولی واقعیتاش این است که من نمیتوانم بگویم که این تردیدها درست بود یا نه.

یک نکتهی جالب که میتوانم اینجا بگویم، چند روز بعد از این ماجرا تلویزیون فیلم اعترافات منوچهر محمدی و برادرش و اینها را پخش کرد که از آن جبههی متحد دانشجویی گرفته بودند. یادم است سه روز قبل از ماجرای کوی، توی دانشکده پزشکی دانشگاه تهران یک جلسهی سخنرانی بود و من رفته بودم که این را پوشش بدهم. یادم نیست چه کسی سخنرانی میکرد، ولی یادم است سالن پر از جمعیت بود. توی همان ردیف اول هم نشسته بودم، داشتم نت برمیداشتم از جلسه. یک دانشجویی وارد سالن شد. حالا یا من را میشناخت یا حدس زد من خبرنگارم.آمد در گوش من گفت که: «سردر دانشگاه تهران شلوغ شده، فکر کنم برات جالب باشه.» همین را به من گفت و رفت.
من دیدم خوب، توی آن سالن کلی خبرنگار نشسته بود و حس کردم اگر واقعا سردر اتفاقی افتاده، آن مهمتر است، چون این را بقیه دارند پوشش میدهند. پاشدم رفتم سردر دانشگاه. دیدم بله، این جریان جبههی متحد دانشجویی، همین طبرزدی و اینها، تجمع کردند. بسیجیها هم آمده بودند تجمع کرده بودند و اینها داشتند برای همدیگر کُری میخواندند، رَجَز میخونند. بعد یکدفعه به زد و خورد رسید. یکی از بچههای طبرزدی را همانجا من خودم با چشم خودم دیدم که خیلی هم شلوغبازی میکرد.
این بسیجیها بچههای وزارت اطلاعات بودند، بچههای سپاه بودند، نمیدانم، ولی کاملا معلوم بود امنیتی هستند، از آنهایی که پیراهن روی شلوار انداخته بودند. من قشنگ داشتم آن لحظه را میدیدم. بدون اینکه بقیه را حساس بکنند، از پشت این پسره را گرفتند، از توی جمعیت کشاند بردند بیرون، سوار موتور کردند، بردنش.
وقتی فیلم اعترافات این محمدیها پخش شد، دیدم این پسره و تصویر تجمعات آن روز دانشگاه تهران را دارند نشان میدهند، به اسم تجمع پنجشنبهشب توی کوی که حمله کردند، و خرابکاریهای آن روز را داشتند به اسم کوی دانشگاه به خورد ملت میدادند.
که من خوب، نه اینکه آنجا بودم، فوری دویدم، به عکاس گفتم من این عکسها را میخواهم. چون هر کجا میرفتم، یک عکاس همراه خودم میبردم که او هم بتواند عکاسی کند. به بخش عکاسی روزنامه گفتم تمام این عکسها و «فوتیج» این فیلمی هم که پخش کردند را برای من چاپ کنید. اینها را چاپ کردند، گذاشتیم کنار هم و من دیدم که حدس من درست بوده. این تجمعها، کلا این اعترافهایی که دارند نشان میدهند، هیچکدام مال کوی نیست. همه مال سه روز قبل از کوی است.
اینها را فوری بردم دفتر آقای [فریدون] وَردینژاد، که مدیرمسئول روزنامه بود و آن موقع پستی هم در شورای عالی امنیت ملی داشت. خیلی سورپرایز شد. گفت: «این خیلی خبر مهمی است، باید این را همین الان بفرستم دفتر رئیسجمهور.» که دادم بهشان، بردن.
روز جمعه دانشگاه خیلی شلوغ بود. شب جمعه، توی دانشگاه زد و خورد خیلی بالا بود. فردای آن روز، شنبه، جلوی دانشگاه تهران تجمع بود. خیلی شلوغ شد، خیلی آدم زیادی آمده بود. یکی از بزرگترین تجمعات دانشجویی آن دهه بود که بچههای تحکیم برگزار کردند. خیلی مفصل بود. بعد از این که جلسه تموم شد، دانشجوها رفتند توی کوی.
شنبهشب، بسیجیها آمده بودند توی خیابان امیرآباد که پلیس بسته بود. پشت پلیس بچهبسیجیها بودند، این طرف بچههای دانشجو بودند. دانشجوها سنگ میزدند، آن ور هم پلیس گاز اشکآور میزد.
خانمی، حدود هفتاد ساله، شصت و هفت-هشت ساله، آمد توی جمع آن بچههایی که صورتهاشان را بسته بودند و خیلی شعارهای تند میدادند. یک دبهی بنزین آورده بود، به اینها داد، گفت: «این توش بنزین است، بروید کوکتل مولوتوف درست کنید، از خودتان دفاع کنید. با سنگ حریف اینها نمیشوید.» عین این جمله را به اینها گفت.
این بچهها انگار یکدفعه به چه، مثلا، قدرتی دست پیدا کرده باشند، فوری دویدند توی سلف خوابگاه، شیشههای نوشابه را آوردند و شروع کردند بنزین توش زدن و آتیش زدن و پرت کردن به سمت آنها.
اصلا از کجا این زن آمد، این را آورد و رفت، هیچکس نفهمید. اصلا فکر نکنم هیچکس هم متوجه این زن شد. حالا من خوششانسام که آن لحظه آنجا بودم. به هر حال، من همهاش داشتم همهی آن لحظات را رصد میکردم و این چیزی بود که با چشم خودم دیدم.
احتمالا چیزهایی پشت ماجرا بود. به هر حال آن زمان دورهای بود که جنبش اصلاحات داشت هر روز قویتر میشد، پایگاه جدیتری پیدا میکرد. بالاخره سیستم هم ترسیده بود، کاملا ترسیده بود، چون انتخابات مجلس را کامل باخته بودند. من یادم است همان موقع که نتایج انتخابات مجلس آمد بیرون، این نمایندههای مجلس داشتند دیوانه میشدند. یادم است ما با جمع خبرنگارهای پارلمانی، وقتی رفتیم دور آیتالله فاکر، من ازش پرسیدم: «نظرت چیه راجع به این ماجرا؟» زد ضبط صوت من را از دستم پرت کرد آن طرف. گفت: «از دست شما خبرنگارها، این روزنامهها، شما نابود کردید…»
فضا اینطوری بود. یعنی خیلی اینها ترسیده بودند از جنبش اصلاحات و دلشان میخواست کنترل کنند. و برای کنترل کردن هم این سیستم همیشه نشان داده که به خشونت نیاز دارد. یعنی زمانی که بخواهد چیزی را کنترل کند، خودش دست به خشونت میزند، چون میداند که در خشونت دست برتر را دارد.
یکشنبه را هم همه توی کوی بودند که تا آنجایی که خاطرم هست، بازی استقلال و پرسپولیس بود. طیف این بچههای جبههی متحد دانشجوی میخواستند جمعیت را بکشند بیرون. سعی میکردند این بحث را بیندازند که آنهایی که از استادیوم برمیگردند، آن جمعیت را بیاوریم توی خیابان و تجمع را ببریم توی خیابان. ولی تحکیمیها سعی میکردند که توی کوی نگه دارند. آقای عزت سحابی را آوردند که بچهها را راضی کند بیرون نروند.
من یادم است آن سخنرانی که سحابی آمد توی کوی دانشگاه کرد، آرامکنندهترین سخنرانیای بود که یک نفر سیاسی میتوانست در آن فضا انجام بدهد. چون فضا خیلی ملتهب بود. آمد، خیلی متین سخنرانی کرد، به دانشجوها گفت که مثلا درگیر نشوید، این موضوع میگذرد. و این را هم بگویم، وقتی جلسهی دادگاه علی افشاری و عزتالله سحابی برگزار شد، فضای دادگاه به گونهای بود که این دوتا را به عنوان کسانی که دانشجوها را تحریک کرده بودند معرفی کردند، در حالی که کاملا ماجرا برعکس بود. من واقعا حاضر بودم بروم دادگاه شهادت بدهم که دارید اتهام دروغ میزنید. البته وَردینژاد به من این اجازه را نداد. گفت: «تو روزنامهنگاری و تو نباید وارد این حوزه بشوی.» و نگذاشت که من این کار را بکنم.
دوشنبه دیگر توی کوی نبودیم. تجمع دانشگاه تهران بود. تا آنجا که یادم است اساتید دانشگاه تهران در مسجد دانشگاه دوباره اعلام تجمع کردند. بعد از نماز ظهر اعلام تحصن کردند در نمازخانهی دانشگاه. بسیجیها به تجمع حمله کردند. این بسیجیها که حمله کرده بودند، «پِلَن»شان این بود که تجمعها را به آشوب بکشند تا بتوانند سرکوب کنند و ماجرا را جمع کنند. دیگر آن نرمشی که یکی دو روز اول داشتند و یک کمی کنار کشیده بودند و تماشاچی بودند…[تمام شد] بعد حمله به نمازخانه، دانشجوها آمدند توی خیابان بالایی، به سمت بلوار کشاورز، که دیگر درگیری خیلی بالا گرفت.
از آن طرف همزمان یک سری خرابکاریها هم توی بازار راه انداختند، جاهای مختلف، که بگویند اغتشاش هست و فلان. به صورت همزمان شروع کردند سطح تنش را گسترده کنند تا بتوانند دانشجوها را سرکوب کنند. برای همین چند تا اتوبوس اوباش آوردند توی بازار. این احمدینژاد دار و دستهاش را جمع کرد، به خبرگزاری حمله کردند.
من تقریبا کمتر از یک ساعت یک بار تماس میگرفتم با روزنامه و میگفتم چه خبر است، اوضاع چطور است. چون آن زمان ما موبایل و اینها نداشتیم، از هر تلفنی که پیدا میکردیم، فوری یک تماس میگرفتیم با روزنامه. آن روز، روزی بود که خیلی شلوغ بود. موقعی که این خبر را گرفتم، طرفهای میدان ولیعصر بودم. زنگ که زدم، به من گفتند بازار هم شلوغ شده، ولی تو برو به سمت خبرگزاری. دفتر خبرگزاری هم بالای ولیعصر بود. اگر اشتباه نکنم و درست یادم مانده باشد، یک مقدار که توی خیابان ولیعصر بالاتر میرفتی، آن بالا بود.
احمدینژاد آن موقع رئیس بسیج اساتید بود. یک بسیج دانشجوها داشتیم، یک بسیج اساتید، و عضو جامعه اسلامی مهندسین هم بود که باهنر رئیسش بود. آن موقع احمدینژاد سردستهی سرکوبگرها بود، از همین چماقبهدستها.
احمدینژاد را با چشم خودم دیدم. این احمدینژاد و دار و دستهاش، با موتور حمله کردند به خبرگزاری جمهوری اسلامی. یکی دو تا هم نبودند؛ حداقل ۵۰ تا موتورسوار بودند. چوب دست یکی بود، پرچم دست یکی بود… خبرگزاری هم فوری با نیروی انتظامی تماس گرفته بود. نیروی انتظامی هم ریخته بود جلوی خبرگزاری که اینها نتوانند وارد بشوند یا به شیشههای ساختمان آسیب برسانند. اگر کسی دسترسی داشته باشد، توی تلکس خبرگزاری خبرهایش هست، اگر توی آرشیواَش بروی.
یادم نیست که شیشهای را شکانده بودند یا نه، ولی کلا فضا را خیلی متشنج کرده بودند. اینها با موتور از اینور شهر به اونور شهر شلوغبازی میکردند.
ساعت چهار، پنج بعدازظهر که بچهها از دانشگاه آمدند، اینها شروع کردند دانشجوها را زدن. من خودم آنجا قشنگ صحنههای تیراندازی مستقیم دیدم. حتی یک جاش زد شاخهی درخت بالای سرم افتاد جلوی پام. حالا گلولهها را به سمت دانشجو نمیزدند، بالا میزدند، ولی ترس عجیبی راه انداختند. یا دوشنبه بود یا سهشنبه، دقیق یادم نیست.
خامنهای اولین واکنشاَش خیلی همدلانه بود با دانشجوها. سعی کرد به دانشجوها دلداری بدهد. آمد سخنرانی کرد و گفت: «اگر عکس من را پاره کردند، اگر حرفی زدند دانشجوها، کسی برخورد نکند.» خیلی سعی کرد از موضع این که مثلا به هر حال یک اتفاقی افتاده و حالا ما رسیدگی میکنیم، به دستگاه قضایی دستور رسیدگی داد، دستور داد بعدا کمیته تشکیل بشود. یعنی یک موضع پدرانه گرفت. ولی این موضع پدرانهاش فقط لفظی بود. همان موقع خامنهای سپاه را انداخت به جان جوانها، چون فردای آن سخنرانی، با اینکه خامنهای همدلی نشان داده بود، ولی چیزی که در عمل اتفاق افتاد، سپاه حمله کرد.
آن شب آخر، خیلی فضای ترسناکی ایجاد کرده بودند. عصرش با اسلحه حمله کرده بودند به دانشجوها و دانشجوها فرار کردند و دیگر کسی از دانشجوها در خیابان نمانده بود. هوا که تاریک شد، گرگومیش شد، دیگر هیچ دانشجویی بیرون نبود. کل خیابان امیرآباد را اینها توی تصرف خودشان گرفته بودند. همه بچههای سپاه بودند.
گفتم آن موقعها موبایل و اینها هم نداشتیم. از باجههای تلفن کنار کوی زنگ میزدیم روزنامه، گزارشها و خبرهامان را میخواندیم و آنها مینوشتند و چاپ میکردند. فقط عکاسها بین روزنامه رفتوآمد میکردند که بتوانند فیلمها را برسانند تا چاپ کنند. آن شب من زنگ زدم روزنامه. دبیر سیاسی روزنامه، نوری گفت: «من امشب میآیم.»
آقای نوری قبل از اینکه دبیر سیاسی روزنامهی ایران بشود با وَردینژاد توی سپاه بودند. اینها بچههای دفتر سیاسی سپاه بودند که وردینژاد از سپاه آورده بود روزنامهی ایران.
خودش آمد آنجا و با آقای نوری گفتیم برویم توی کوی ببینیم چه خبر است. خوب، سپاه همهجا را بسته بود، نمیگذاشت هیچکس برود و ماشینهای ون هم که تور فلزی داشت گذاشته بودند توی خیابانها که هر کی را احساس میکردند دانشجو است یا مخالف است، فوری سوار این ونها میکردند، میبردند. چند مورد دیدم که این جوانها را میکردند توی این ونها. من یک صحنه یادم است که یک زن ایستاد و اینقدر داد و بیداد کرد که با چوب کتکاَش زدند. بعد آن زن را هم سوار همان ون کردند و بردند. این را هم با چشم خودم دیدم.
نه این که چهار، پنج شب بود که شبانهروز آنجا بودم، قیافهام بسیجی شده بود دیگر، چون ریشام را نزده بودم چند روز، لباسام هم بو گرفته بود، قشنگ عین خودشان شده بودم. ما روزنامهی کیهان هم دست گرفته بودیم که کامل دیگر بشویم بسیجی، که بگذارند کارمان را انجام بدهیم. رسیدیم جلوی کوی. تمام فرماندههای سپاه تهران آنجا بودند که آقای نوری همهشان را میشناخت. ایستاد پیش اینها. داشت با اینها گپ میزد.
یک دفعه یکی از این سپاهیها آمد چسبید به مچ دست من که مثلا نفوذی گرفتم، جاسوس گرفتم و اینها. خیلی با یک حالتی که «تو کی هستی؟ اینجا چی کار میکنی؟» شروع کرد سوال و جواب. منم خیلی خونسرد گفتم: «من سرباز حاج ممد هستم.»
گفت: «حاج ممد کیه؟» من نشاناَش دادم، دید که همین آقای نوری هست که دارد با فرمانده سپاه ثارالله صحبت میکند. این را که دید، متوجه شد که خودی هستم، [دیگر]کاری با من نداشت.
همینجوری این خیابان امیرآباد را با موتور و ماشین بالا و پایین میکردند و «حیدر، حیدر» میکردند و یک شعاری هم بسیجیها میدادند که: «سوسولها کوشن؟ تو سوراخ موشن.» که دانشجوها را تحریک کنند، تحقیرشان کنند. معلوم بود که بعضی از دانشجوها از پشتبامهای دانشگاه داشتند سرک میکشیدند که ببینند توی خیابان چه خبر است، ولی دیگر اینطوری آن ماجرا را آن شب جمع کردند.
***
(حالا واقعا خودی بودی؟) به هیچ عنوان خودی نبودم. آن زمان، خوب، خیلی ما به تغییرات امید داشتیم. من خودم دلیلی که وارد حرفهی روزنامهنگاری شدم این بود که احساس کردم یک فضایی است که میشود کار کرد، میشود رفت تغییرات ایجاد کرد. آن زمان ما آدمهایی بودیم که یک روزنامهی موسوم به اصولگرا را تبدیلاَش کردیم به یک روزنامهی اصلاحطلب.
همان دیدن اینکه مطبوعات یک رونقی گرفته، خود آن برای ما یک نشانهی این بود که یک اتفاقاتی دارد میافتد. و خوب، آن زمان انتخابات مجلس هم برگزار شد، بلافاصله اینها مجلس را هم بردند و احساس میکردیم که خوب، حالا که دیگر قوهی مجریه و مقننه دستمان هست، حتما یک توفیقاتی را به دست میآوریم، یک کارهایی میتوانیم بکنیم.
تصور این را هم نمیکردیم که سیستم اینقدر مقاومت نشان بدهد مقابل جریان اصلاحات. یعنی این چیزها را هم فکرش را نمیکردیم. فکر میکردیم سیستم بالاخره میپذیرد، تن به اصلاحات میدهد، این اصلاحات به یک جایی میرسد. ولی بعدا دیدیم که نه. برای این که خامنهای خیلی سرسختی نشان داد.
چیزی که برای من توی این تاریخ ۲۷ سالهای که بین ۱۸ تیر ۱۳۷۸ تا ۱۸ تیر ۱۴۰۵، که خامنهای دفن شد مهم است، روند فرسایش مشروعیت رهبری است. آن زمان، یعنی ۱۸ تیر ۱۳۷۸، هنوز خامنهای کانون توجه جریانهای مردمی و دانشجویی نبود. مسئولیت متوجه مقامهای نظامی و انتظامی و یا مثلا جنتی بود. من یادم است همان موقع توی دانشگاه تهران شعار اصلی این بود که: «جنتیِ پینوشه، ایران شیلی نمیشه.» ولی بعد از ماجرای کوی، بلافاصله این «جنتی» شد «سید علی». یعنی تا قبلش این شعار را برای جنتی میدادند.
یکی از دلایلی که خامنهای تا روز آخر هم حاضر نشد جنتی را برکنار کند، دقیقا همین شعارها بود. یکی از مطالبات جدی آن روز دانشجوها این بود که جنتی باید برکنار بشوده. به خاطر آن نظارت استصوابی و رد صلاحیتها و اینها که نمیگذاشت در واقع جریان اصلاحات پیش برود. خوب، آن موقع این بحث خیلی مطرح بود دیگر. خامنهای پشت این آدم ایستاد و تا روز مرگاش حاضر نشد جنتی را بگذارد کنار. در شرایطی که جنتی حتی کنترل خودش را ندارد، باید پوشک تنش کنند. شوخی که نداریم، بالاخره طرف صد سالاش است، نه مغزش کار میکند، نه فیزیکاش کار میکند، هیچیاش دیگر سر جاش نیست. یعنی جسد مفلوک جنتی را نگه داشت، ولی حاضر نشد به کوچکترین خواستههای مردم هم تن بدهد. این نشان میدهد که این آدم فقط لجبازی با مردم میکرد و از روی لجبازیاش این را نگه داشت.
نکتهای که به نظرم مهم است به آن توجه شود این است که در واقع ۱۸ تیر اولین جرقهای بود که توی ذهن سیاسیون و منتقدان داخلی زده شد که این نظام حاضر است هر هزینهای را بدهد، هر خشونتی را به خرج بدهد برای حفظ خودش، ولی به اصلاحات تن ندهد.
مهمترین نکتهی ماجرا اینه که در فاصلهی بین این دو ۱۸ تیر اگر شما تاریخ را مرور کنی، قشنگ میبینی که خامنهای چطور از یک آدمی که حتی به زبان آمد از دانشجوها عذرخواهی کرد، حتی گریه کرد، رسید به آدمی که در شب ۱۸ دی ۱۴۰۴ دستور قتل صادر کرد و قتلعام با نظر مستقیماش انجام شد.
وقتی آمد گفت: «اینها عنصر نامطلوب هستند، هم از نظر مردم، هم از نظر حکومت اسلامی»، یعنی دارد دستور کشتن میدهد. یا وقتی سال قبلاش آمد گفت: «خدای دههی ۶۰ هنوز با ماست»، یعنی رسما دارد دستور اعدام میدهد، دستور کشتار میدهد، چون دههی ۶۰ دههی قتلعام و دههی سرکوب بود.
خامنهای در تمام این سالها هر چه مشروعیتاش بیشتر ریخت، بیشتر وحشی شد. بیشتر میل به خشونت پیدا کرد. بیشتر رفت به سمت سرکوب، تا رسید به این آخر که اینطوری قتلعام کردند؛ که بیسابقه بود توی خود جمهوری اسلامی به این شکل آدم بکشند. وسط خیابان گلولهی مستقیم بزنند، چشم جوانها را دربیاورند. این نشان میدهد که خامنهای از کجا به کجا رسید.
فیلمی مخملباف ساخته [به نام] «آقای رئیسجمهور». فیلم جالبی است. توی آن فیلم نشان میدهد که آدم وقتی به درجهای از دیکتاتوری میرسد، دیگر رفتارها هیچ عقلانیتی پشتاش نیست. انقدر این قدرت تو را توی موقعیتی قرار میدهد که تو فقط میخواهی از این قدرت هی حالا استفاده کنی و این قدرت را به رخ جامعه بکشی.
هیچوقت نیامد بگوید: «اوکی، اینجا دیگر نقطهای هست که من باید برگردم به سمت مردم.» چون احساس میکرد راه بیبازگشتی است؛ راهی که دیگر اگر بخواد یک قدم عقب بیاید، کلا همهچیز را از دست میدهد. به خاطر همین تا لحظهی آخر ماند و حتی اینطوری کشته شد، ولی حاضر نشد که یک جا با مردم همراهی بکند، چون میدانست که دیگر مردم این را نمیخواهند و میدانست که مردم دیگر این آدم را دوست ندارند.
برای همین هِی سعی میکرد ایدئولوژیهاش را برجسته کند، گروههای غیرایرانی را بیشتر بهشان پر و بال بده و سعی کند یک چهرهی فراملی از خودش بسازه. بیشتر رفت به این سمتها. و در واقع هم خودش را نابود کرد، هم توی تاریخ جمهوری اسلامی یک برگ سیاه گذاشت که برای سالها میماند دیگر. یک حکومتی که با سرکوب پنج دهه توی ایران حکومت کرد، ماند و حالا فرجاماش چه شود فعلا معلوم نیست.
نگاه کنی آن اوایل هیچوقت شعارها علیه خامنهای نبود، دربارهی چیزهای دیگر بود، خیلی فرعیتر بود. من یادم است توی مراسم چهلم، یا اولین سالگرد فروهرها، توی خانقاه صفیعلیشاه نزدیک میدان بهارستان، من رفته بودم آن مراسم. خوب، آدمهایی که آمده بودند، به قول ایرانیها «فوکلکراواتی» بودند دیگر، آدمهای تر و تمیز و شستهرفته بودند. بچههای ملیمذهبی و نهضت آزادی و جبههی ملی بودند. اینها آمده بودند مراسم فروهرها.
پرستو فروهر صحبت کرد، بعد همین آقای عزتالله سحابی داشت صحبت میکرد که یکدفعه یک سری بسیجی ریختند تو، با چوب شروع کردند همه را زدن. اصلا کاری هم نداشتند که اینها کی هستند. اکثرشون هم پیرمرد و پیرزن بودند. شروع کردند همه را با چوب زدن. بعد اینها هم خوب راه دررو نداشتند، بیچارهها. توی یک فضای کوچک و بسته بود. بعد «حیدر، حیدر» و شعارهای دیگر. خوب، اینها یکدفعه شروع کردند شعار «مرگ بر خامنهای» دادن. یک جورهایی میتوانم بگویم از روی استیصال بود. نه راه دررو داشتند، نه میتوانستند از خودشان دفاع کنند، از آن طرف هم نمیخواستند جلوی اینها بگویند حالا مثلا ما تسلیم شما هستیم. شروع کردند «مرگ بر خامنهای» گفتن.
دو، سه روز بعدش با آقای دکتر میرمحمدی، که آن موقع رئیس حسابرسی بیت بود، توی بیت قرار مصاحبه داشتم. توی حاشیهی مصاحبه ماجرا را برایش تعریف کردم. گفتم یک عده آدم آمده بودند، خیلی محترمانه داشتند یک مراسم یادبودی را برگزار میکردند. نه کسی شعار سیاسیای میداد، نه جلسهی سیاسیای بود. یک جلسهی ترحیم بود. یکدفعه بسیجیها ریختند و این ماجرا پیش آمد.
این آقای میرمحمدی رنگش قرمز شد. بهش هم همانجا، خیلی دوستانه و از موضع یک آدم خیرخواه گفتم: «امروز توی خانقاه صفیعلیشاه و توی فضای بستهای که هیچکس نشنید، شعار «مرگ بر خامنهای» دادند، ولی اگر این شعار آمد توی خیابان، دیگر نمیتوانید جمعاش کنید. یک ذره رفتارتان باید تغییر کند.» باورت نمیشود، میرمحمدی حتی شنیدناش هم برایش سخت بود و دستپاچه شد اصلا که من چه دارم به این میگویم.
و خوب، این اتفاق افتاد. نه تنها آمدند «مرگ بر خامنهای» را توی خیابان گفتند، بلکه خیلی راحت گفتند: «ننگ ما، ننگ ما، رهبر الدنگ ما.» اینها محترمانهترین شعارهایی بود که توی این سالهای اخیر دادند. تندتر از این هم شعار دادند؛ فحشهای ناموسی به خامنهای و زنش و بچههاش و…
بیشتر بحثام شروع و پایان خامنهای است. این که این فرایند که خامنهای چطوری تبدیل شد به یک همچین عنصری یکشبه اتفاق نیفتاد. این فرایند، به نظر من از ۱۸ تیر «اِستارت» خورد و دیگر به او اثبات شد که جریانی در داخل دارد از این ساختار عبور میکند.
خاطرتان باشد توی کمپین انتخاباتی مجلس ششم، سعید حجاریان یک سخنرانی خیلی تاریخی دارد که به نظر من نسخهی اصلاحطلبها را هم همان سخنرانی پیچید. توی ورزشگاه شیرودی، کمپین جبههی مشارکت بود برای انتخابات مجلس ششم. سعید حجاریان خیلی سخنرانی تندی کرد. در آن سخنرانی به صراحت گفت: «باید اینها همه شان را به زبالهدان تاریخ بریزیم، صدر تا ذیل شان.» عین جملهاش بود. گفت: «ما باید رهبری را مسئولیتپذیر کنیم و رهبری را باید بیاوریماش توی چهارچوب قانون اساسی.»
خوب، این حرفها را که زد، خامنهای کاملا متوجه شد که با یک جریانی طرف است که این جریان، اصلاحاتش حد و مرزی ندارد. اینها به دنبال این هستند که یک ساختار متفاوتی از جمهوری اسلامی شکل بگیرد. برآورد خامنهای از این جریان اصلاحطلبی این بود. دیدند که واقعا اگر از طریق نظام انتخاباتی هم بخواهند رهایشان کنند، همهی این حذفیات اتفاق میافتد.
خوب، اینها فقط طیف آوانگارد اصلاحات بودند؛ همهی اصلاحطلبها اینطوری فکر نمیکردند، ولی خوب، آن سخنرانی… تحکیموحدتیها هم خیلی طرفدارش (حجاریان) بودند….شروع این ماجراها بود دیگر.
دفتر تحکیم وحدت آن سال یک جریان سیاسی کاملا اصلاحطلب بود و کاملا در چهارچوب نظام بود. به هیچ عنوان تحکیم یک جریان برانداز یا ساختارشکن به حساب نمیآمد. ولی در خود ۱۸ تیر، اولین جرقه توی خود این دفتر تحکیم زده شد. نسل بعد از افشاری و اینها که آمدند سر کار، که این عبدالله مومنی و اینها بودند، معروف شدند به طیف علامه. دیگر کاملا یک جریان ساختارشکن بودند و گفتند: «ما دیگر اصلاحطلب نیستیم، ما تحولخواه هستیم.» و رفتند با ملیمذهبیها و نهضت آزادی، در برابر گروههای ۱۸گانه اصلاحات، برای خودشان یک جریان تحولخواه راه انداختند.
نمیتوانستند که بگویند ما براندازیم، چون نمیگذاشتند کار انجام بدهند، به اسم تحولخواهی، ولی در واقع برانداز بودند. یعنی عبور از سیستم را قشنگ کلید زدند. البته خود سیستم هم توی این ماجرا خیلی نقش داشت. خود سیستم آمد، به جای این که تن بدهد به خواستهی اینها، یک کمی همراهی کند با اینها، یک کمی نرمش نشان بده، آمد سعی کرد دفتر تحکیم را دو شقه کنه، یک طیف حکومتی ازش بسازد. رفت آن طیف شیراز را درست کرد که یک پروژهی کاملا امنیتی بود و روزنامهی کیهان هدایت میکرد. متاسفانه مجریاش آقای معین شد، که در دولت آقای خاتمی بود.
این دو شقه کردن تحکیم بیشتر باعث این شد که آن طیف علامه بیشتر برود به سمت براندازی و جریان سیاسی کاملا مخالف نظام بشود. یواشیواش همهشان رفتند زندان و تحکیم از یک جریان حکومتی در آمد و جنبش دانشجویی کلا از دست این سیستم در آمد. این ناشی از همین برخوردی بود که حکومت با اینها کرد.
اگر شما برگردی به تاریخ انقلاب اسلامی، خامنهای را هاشمی آورد بالا. هاشمی دست این را گرفت، آورد توی شورای انقلاب. خامنهای تنها روحانی عضو شورای انقلاب بود که خمینی حاضر نبود حکماش را مستقیم بزند. حتی در حکمی که برای خامنهای زد، خطابش به خامنهای نبود، به هاشمی رفسنجانی بود. گفت: «من ایشان را به پیشنهاد شما میگذارم توی شورای انقلاب.» خمینی برای هر کس دیگری حکم میداد، مستقیم حکم میزد و میگفت: «من این را میگذارم.» ولی برای خامنهای حاضر نشد.
اتفاق اصلی زمانی افتاد که در دورهی ریاستجمهوری خامنهای، خامنهای کاملا تبدیل به یک عنصر تشریفاتی شده بود. میرحسین همهی برنامههایش را با هاشمی تنظیم میکرد، هاشمی هم با خمینی. خامنهای «پوزیشن» تشریفاتی پیدا کرده بود و مدل هاشمی را هم نمیپسندید، ولی از آن طرف قدرت این را هم نداشت که جلوی هاشمی بایستد. هاشمی همهکاره بود.
هاشمی بهش پر و بال داد توی سیستم. هاشمی این را در واقع رهبر کرد. خوب، طبیعتا وقتی هاشمی این را گذاشته رهبر، این هم باید از هاشمی حرفشنوی داشته باشه. اوایل هم داشت. اوایل همهی کارهایش را با هاشمی هماهنگ میکرد، ولی نه به خاطر عشقاش به هاشمی، یا این که مثلا خیلی قبولاش داشته باشد؛ به خاطر قدرت هاشمی بود.
وقتی توانست سوار کار بشود، شروع کرد هاشمی را محدود کردن. دوست نداشت خودش را به او بچسباند، ولی اوایل چارهای جز آن نداشت. هاشمی فرمانده کل قوا بود زمانی که این رئیسجمهور بود. این آدم توی مجلس رئیس کمیسیون دفاع بود، بعد آمد فرمانده سپاه شد، بعد آمد توی ریاستجمهوری و شد رئیسجمهور. آنوقت خمینی وقتی میخواهد فرماندهی جنگ را به کسی واگذار کند، میدهد به هاشمی، نه به این. اولین فرمانده سپاه بوده خامنهای؛ آدمی بوده که کار نظامیگری میکرد، یعنی بیشتر از این که آخوند باشد، یک نظامی بود خامنهای. ولی با این حال، فرماندهی جنگ را به این نداد. یعنی خمینی این را آدمحساب نمیکرد. قدرت هاشمی این را وادار میکرد که با او هماهنگ کند. بدون اجازهی او نمیتوانست کاری بکند.
ببین، خامنهای مستاجر هاشمی بوده، اصلا از قبل از انقلاب. موقعی که یک بچهطلبه بوده، مستاجر توی خونهی این بوده، توی خونهی این زندگی کرده. بچههاشون همسن بودند و با هم بزرگ شدند. زن هاشمی، عفت، که اونطوری به خامنهای میپرید، برای این بود که این را مثل بچهی خودش بزرگ کرده بود و خوب، اینها رابطهشان اینطوری بود.
شما نگاه کنی، اولین کابینهای که هاشمی منصوب کرد، که همزمان بود با شروع رهبری خامنهای، بیش از نصف اعضایش بچههای اصلاحطلب بودند. حالا آن موقع که اصلاحطلب نبود، جریان چپ بودند؛ عبدالله نوری،[علیمحمد] بشارتی و کلا بچههای چپ توش بودند. ولی دولت دوم هاشمی را که نگاه کنی، میبینی اکثرا اصولگرا شدند. جواد لاریجانی آمده به جای خاتمی. کلا طیف اصولگرا آمدند تو[ی کابینه]. این نشان میداد که خامنهای ظرف چهار سال چقدر توانسته اعمال نفوذ بکند روی کابینه و قدرتاش چقدر بیشتر شده نسبت به گذشته.
کلا خامنهای به لحاظ دیدگاهی خیلی با هاشمی متفاوت بود. هاشمی یک آدم توسعهگرا بود، او یک آدم ایدئولوگ بود. توی یکی از سخنرانیهایش خیلی روشن این حرف را زد. گفت: «ما دنبال توسعه نیستیم. توسعه اصلا یک بحث انحرافی هست که غرب مطرح میکند؛ ما دنبال تعالی هستیم.»
خوب، این حرف دقیقا نقطهی مقابل حرف هاشمی بود دیگر، چون هاشمی آدمی بود که به توسعه خیلی اعتقاد داشت، ولی توسعه از مدل دیکتاتوریاش، یعنی توسعهی مشارکتی نبود. توسعهی دیکتاتورمآبانه بود.سیستمی را ما طراحی میکنیم و همه هم باید بروند دنبالاش. مدلاش این بود. هاشمی فقط به توسعه فکر میکرد. میگفت: «من امیرکبیر ایرانم.» هاشمی میخواست ایران را بسازد با مدلی که خودش فکر میکرد درست است.
ولی خامنهای اساسا به توسعه اعتقاد نداشت، به خاطر همین با هاشمی زاویه پیدا کرده بود. خامنهای به تنها چیزی که فکر نمیکرد و تا آخر عمرش هم فکر نکرد، ساختن ایران بود. او فقط به فکر ایدئولوژیهای خودش بود.
عبدالله نوری یک بار برای من تعریف کرد، در یک جلسهی خصوصی، که هاشمی به من زنگ زد که کاندیدای ریاستجمهوری بشوم یا نشوم؛ برای سال، فکر کنم ۸۴ بود، بعد از دورهی دوم خاتمی.
میگفت من به هاشمی گفتم: «تو آن زمانی که خامنهای قدرت نداشت و تو آمدی آن کابینهات را گذاشتی، به چهار سال نرسیده تو را وادار کرد که همهی کابینهات را عوض کنی و تو قدرت نداشتی. الان که تو در برابر خامنهای هیچ قدرتی نداری، برای چه میخوای بروی کاندیدا بشوی؟ تو فردا رئیسجمهور هم بشوی، خامنهای مگر میگذارد تو کاری انجام بدهی؟»
و واقعیتاش همین است دیگر. بعدش هم که آن انتخابات شد و خامنهای آمد رسما توی تلویزیون گفت من تفکرم به احمدینژاد نزدیکتر هست. دقیقا این را علنی کرد.
و خوب، به مرور وقتی مسئلهی جانشینی مطرح شد، بزرگترین خطری که متوجهاش بود هاشمی بود. و به نظر من برای همین سرش را زیر آب کرد که توی مسئلهی جانشینی… بحران جانشینی داشت. خامنهای هم میگفتند مریض است و ممکن است بمیرد. در آن شرایط، وجود هاشمی خیلی برایش خطرناک بود، چون میدانست اگر این بمیرد و هاشمی بماند، اگر خودش رهبر نشود، حداقل حسن خمینی رهبر میشود و این چیزی بود که خامنهای به هیچ عنوان نمیتوانست بپذیرد.
نمیگویم الزاما دنبال مجتبی بود، ولی دنبال کسی بود که تفکر خودش را دنبال کند. او دنبال یک آدم ایدئولوگ مثل خودش بود. نمیدانم حالا دقیقا روی چه کسی نظر داشت، ولی به نظرم [علیرضا] اَعرافی هم یک گزینهی جدی بود.
اَعرافی را اگر نگاه کنی، به لحاظ فکری نزدیکترین آدم به خامنهای است؛ توی آن ایدئولوژی مقاومت و توسعهی شیعه و جریانهای اینطوری، هیچکس به اندازهی اَعرافی برای [خامنهای] کار نکرده بود. اعرافی هم آدمی بود که کاملا این خط فکری خامنهای را دنبال میکرد. هر «پوزیشنی» که داشت، ماموریتاش همین پیگیری این خط فکری بود. فکر میکنم اعرافی هم گزینهی مهمی بود، ولی سپاه با کودتایی که کرد، مجتبی را گذاشت.